تبلیغات
دختر آرامش
دختر آرامش

پسر  زنی به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود كه از او خبری نداشت.
بنابراین زن دعا می كرد كه او سالم به خانه باز گردد . این زن هر روز به تعداد اعضاء خانواده اش نان می پخت و همیشه یك نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه كه از آنجا می گذشت نان را بر دارد . هر روز مردی گو‍ژ پشت از آنجا می گذشت و نان را بر میداشت و به جای آنكه از او تشكر كند می گفت:
«كار پلیدی كه بكنید با شما می ماند و هر كار نیكی كه انجام دهید به شما باز می گردد . »
این ماجرا هر روز ادامه داشت تا اینكه زن از گفته های مرد گوژ پشت ناراحت و رنجیده شد .

او به خود گفت :
او نه تنها تشكر نمی كند بلكه هر روز این جمله ها را به زبان می آورد . نمی د انم منظورش چیست؟ یك روز كه زن از گفته های مرد گو‍ژ پشت كاملا به تنگ آمده بود تصمیم گرفت از شر او خلاص شود بنابراین نان او را زهر آلود كرد و آن را با دستهای لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت : این چه كاری است كه میكنم ؟ بلافاصله نان را برداشت و در تنور انداخت و نان دیگری برای مرد گوژ پشت پخت . 

مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف های معمول خود را تكرار كرد و به راه خود رفت . آن شب در خانه پیر زن به صدا در آمد . وقتی كه زن در را باز كرد ، فرزندش را دید كه نحیف و خمیده با لباسهایی پاره پشت در ایستاده بود او گرسنه ، تشنه و خسته بود در حالی كه به مادرش نگاه می كرد ، گفت : مادر اگر این معجزه نشده بود نمی توانستم خودم را به شما برسانم .

در چند فرسنگی اینجا چنان گرسنه و ضعیف شده بودم كه داشتم از هوش می رفتم . ناگهان رهگذری گو‍ژ پشت را دیدم كه به سراغم آمد . او لقمه ای غذا خواستم و او یك نان به من داد و گفت : «این تنها چیزی است كه من هر روز میخورم امروز آن را به تو  می دهم زیرا كه تو بیش از من به آن احتیاج داری » وقتی كه مادر این ماجرا را شنید رنگ از چهره اش پرید. به یاد آورد كه ابتدا نان زهر آلودی برای مرد گوژ پشت پخته بود و  اگر به ندای وجدانش گوش نكرده بود و نان دیگری برای او نپخته بود ، فرزندش نان زهرآلود را می خورد . به این ترتیب بود كه آن زن معنای سخنان روزانه مرد گوژ پشت را دریافت :

هر كار پلیدی كه انجام می دهیم  با ما می ماند و نیكی هایی كه انجام می دهیم به ما باز میگردند


نوشته شده در پنجشنبه 26 فروردین 1389 ساعت 05:39 ب.ظ توسط گیتا فام نظرات | |

امروز چه روزی بودا

دیدیمشان کلی خوب بود

 

میگن اشکای عاشق پیش خدا عزیزه

نمیدونم تا کی باید بریز

 

 

دلم میخواد بهت بگم روز و رویا ندارم


نوشته شده در سه شنبه 20 بهمن 1388 ساعت 12:14 ق.ظ توسط گیتا فام نظرات | |

آمدی، چه زیبا.....گفتم دوستت دارم، چه صادقانه......

 پذیرفتی، چه فریبانه......

آغوشم برایت باز شد، چه ابلهانه.....

با تو خوش بودم، چه کودکانه.....

همه چیزم شدی، چه زود.....

به خاطر یک کلمه مرا  ترک کردی، چه ناجوانمردانه.....

نیازمندت شدم، چه حقیرانه....

واژه ی قریب خداحافظ به میان آمد، چه بی رحمانه....

و من سوختم، چه عاشقانه....

ولی.... هنوزم دوستت دارم ای غریبه.

 

    
نوشته شده در چهارشنبه 14 بهمن 1388 ساعت 12:50 ب.ظ توسط گیتا فام نظرات | |

.راززندگی راازفصلها بیاموزیم.
از سردی زمستان وبرگریزان پاییززندگی نهراسیم.
زیراکه گره های تابستان وزیبایی بهار در پیش است
..ابر امدو باز سر سبز گریست.بی بادهءگلرنگ نمی باید زیست.این سبزه که امروز تماشاگر ماست.تاسبزهئ خاک تماشاکر کیست.
انانکه قدمهای بلند بر می دارند.از دیگران جلو میزنند... قطعاتنها می مانند از تنهایی نهراسیم.
.مهربان باشیم و عشق بورزیم تنها راه ارامش همین است
نوشته شده در دوشنبه 12 بهمن 1388 ساعت 11:47 ب.ظ توسط گیتا فام نظرات | |

خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند

اما حیف که من زاده امروزم ...........

خدایا !

جهنمت فرداست ، پس چرا امروز می سوزم
 
 
ا مشب به قصه دلم گوش می کنـــــــی فردا مرا چو قصه فراموش می کنــــــی
 .........................................
..............................
...................
.........
....
..
.
 
عاشقت خواهم ماند بی آنکه بدانی دوستت خواهم داشت بی آنکه بگویم درد دل خواهم گفت بی هیچ
 
گمانی گوش خواهم داد بی هیچ سخنی در آغوشت خواهم گریست بی آنکه حس کنی در تو ذوب
 
خواهم شد بی هیچ حراراتی ، اینگونه شاید احساسم نمیرد
.
..
...
......
.............
....................
............................
....................................
 
 

نوشته شده در دوشنبه 12 بهمن 1388 ساعت 11:25 ب.ظ توسط گیتا فام نظرات | |

من هنوزم می تونم با تنهاییم زنده باشم

حتی اگه تو زندگیم

قبل از همه مرده باشم.

 

 


نوشته شده در دوشنبه 12 بهمن 1388 ساعت 11:23 ب.ظ توسط گیتا فام نظرات | |

نیمه شبی بارانی،بوسه ای پنهانی                                        بهترین پیمانت،گفته ای میمانی

         هر چه دارم حتی،تار و پودم از توست               عشق را می بافی،من وجودم از توست

                            وقتی سو سو میزدم من،تو شدی فانوس دریا

                                                     این یه اعتراف ساده س،مثل تو نیست توی دنیا

           تو چكیدی مثل شبنم،بر كویر خشك قلبم

                                                                                     آروم آروم پا گرفتی،تا شدی بارون نم نم

               نیمه شبی بارانی،عشق جاودانی

                                            من به دنبال تو،بی نام و بی نشانی

   ساده گم شدم من،تو شدی یه آغوش

                                                                                   حیف ساده رفتی،من شدم فراموش

                   حالا خاطره تمومه،شب ساحل پیشه رومه

                                                           طعم بوسه ای كه دادی،نم دستات آرزومه

                                       نگو كار سرنوشته،ساعت شنی گذشته

                                                                        این یه اعتراف تلخه،هر كی رفته بر نگشته

         نیمه شبی بارانی،نامه ی پایانی

                                                                     بهترین پیغامت،عاشقم میمانی

                             گرچه تا همیشه،با نگاهم سردی

                                                 باورم نمیشه،قرار بر نگردی


نوشته شده در چهارشنبه 7 بهمن 1388 ساعت 06:30 ب.ظ توسط گیتا فام نظرات | |

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی،

حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از

 من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که

 می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر

 می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی

 مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت کاری

نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم

 می خواهی چیزی به من بگویی، اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت

تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.

تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که

اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه

می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی!!!

تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد

 از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست

 داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی

آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت

 می بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،

 شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی!!!

موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب

 به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به

خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!

هنگامی که به خواب رفتی، صورتت را که خسته تکرار یکنواختی های روزمره بود، را

 عاشقانه لمس کردم، چقدر مشتاقم که به تو بگویم چطور می توانی زندگی زیباتر و مفیدتر

 را تجربه کنی...

احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم،

 بیش از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران

صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن،

یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که

 مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود،

به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی!

آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم

 و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید...

دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی...

دوست و دوستدارت: خدا 

نوشته شده در سه شنبه 6 بهمن 1388 ساعت 11:18 ب.ظ توسط گیتا فام نظرات | |

   كاروان سرای قدیمی   

قلبم کاروانسرای قدیمی است
من نبودم كه این كاروانسرا بود.
پی اش را من نكندم، بنایش را من بالا نبردم، دیوارش را من نچیدم.
من كه آمدم او ساخته شده بود و پرداخته؛
دیدم كه هزار حجره دارد و از هر حجره چراغی آویزان كه روشن بود و می‌سوخت،  
از روغنی كه نامش عشق بود.
 قلبم كاروانسرایی قدیمی است؛
 من اما صاحبش نیستم. صاحب این كاروانسرا هم اوست. كلیدش را به من نمی‌دهد،
درها را خودش می‌بندد، خودش باز می‌كند. اختیاردارش اوست، اجازه ی همه چیز نیز با اوست.  
قلبم كاروانسرایی قدیمی است. همه می‌آیند و می‌روند و هیچ كس نمی‌ماند،
هیچ كس نمی‌تواند بماند، كه مسافرخانه جای ماندن نیست؛
می‌روند و جز خاك رفتنشان چیزی برای من نمی‌ماند.
كاش قلبم خانه بود. خانه ای كوچك و كسی می‌آمد و مقیم می‌شد.
می‌آمد و می‌ماند و زندگی می‌كرد. سال های سال شاید.
هر بار كه مسافری می‌آید، كاروانسرا را چراغان می‌كنم و روغن دان چراغها را پر از عشق.
هر بار دل می‌بندم و هر بار فراموش می‌كنم كه مسافر برای رفتن آمده است.
نمی‌گذارد، نمی‌گذارد درنگ هیچ مسافری طولانی شود.
بیرونش می‌برد، بیرونش می‌كند و من هر بار بر در كاروانسرای قلبم فقط می‌گریم.
غیور است و چشم دیدن هیچ مهمانی را ندارد. همه جا را برای خودش می‌خواهد.
همه ی حجره ها را خالی خالی فقط برای خودش...
و روزی كه دیگر هیچ كس در كاروانسرا نباشد او داخل می‌شود، با صلابت و سنگین و...
آن روز دیوارها فرو خواهد ریخت و چراغها آتش خواهد گرفت.
و آن روز، آن روز كه او تنها مهمان مقیم من باشد، كاروانسرا ویران خواهد شد.
آن روز دیگر نه قلبی خواهد ماند و نه كاروانسرایی...
نوشته شده در سه شنبه 6 بهمن 1388 ساعت 11:12 ب.ظ توسط گیتا فام نظرات | |

  چرا؟؟؟؟؟؟؟   

INP0957922

امروز در خاموشی خود فوت می شوم 

اشکی از ماه را سر می کشم 

و در تابی از خیال 

خاطرات راهل می دهم 

تا آسمان.

اما وقتی آمد پایین 

از آن، فقط دیسی از آه مانده بود 

که آن هم در میان طوفان حسرت نابود شد.

امروز تنها تر از همیشه به نیمکتی فکر می کنم 

که در آن خنده هایم را جا گذاشته ام.

و دیروز به یاد تو بر آن طرحی بر باد زدم .

بیچاره دل که با همه شور و اشتیاق شکست 

 ویرانه ای شد در دام عشق.

امروز نگاهت را در خود سقط می کنم 

قرص صدایت را با استکانی  از خاطرات 

سر می کشم.

به جنون می رسم 

و تو را در سایه ای از نیستی صدا می زنم.

امروز نیستی...

من از تصور این همه فاصله 

این همه آرزوی محال 

روز را با قلبی لرزان خمیازه می کشم.

ترا صدا کردم تمام هستی من 

چون یک پیاله شیر 

بر لبان کویری من 

که فرسنگها از من دوری.

اکنون تو رفته ای و غروب 

خیمه بر سینه ویرانم زده است..

نگاه کن!

تمام هستی ام خراب می شود 

نگاه کن!

چگونه با شب سیاه به دام نابودی می روم 

لبالب زاغچه عادت می روم 

نگاه کن 

من از سیاهۀ غم چگونه به شهر جوشان کورۀ ظهر می رسم 

باور کن 

در سینه هیچ نیست به جز آرزوی تو 

هنوز تنم از دستان تو داغ 

لبانم از بوسه های تو سیر .

بر ما چه گذشت؟ 

کس چه می داند 

من او شدم 

او زمزمه فراغ من..

اما گذشت و رفت.

من ماندم و عشق بی زوال او


نوشته شده در سه شنبه 6 بهمن 1388 ساعت 11:09 ب.ظ توسط گیتا فام نظرات | |

یک آواز میتواند لحظه ای را برانگیزد
 یک گل میتواند رویایی را بیدار کند
 یک درخت میتواند آغازگر جنگلی باشد
 یک پرنده میتواند پیام آور بهار باشد
 یک لبخند آغازگر دوستی است
 یک دست گرفتن ترفیع دهنده ی روح است
 یک ستاره میتواند کشتی را در دریا هدایت کند
 یک کلمه میتواند هدفی را شکل دهد
 یک قدم میبایستی شروع کننده ی یک سفر باشد
 یک روح هامان را به اوج میرساند
 یک تبسم بر نو میدی غلبه میکند
 یک پرتو آفتاب اتاقی را روشن میند
 یک شمع ظلمت را تباه میسازد
 یک قلب میتواند حقیقت را بشناسد
 یک زندگی میتواند تفاوت را به وجود آورد

نوشته شده در دوشنبه 5 بهمن 1388 ساعت 02:24 ق.ظ توسط گیتا فام نظرات | |

زندگی یعنی من،

زندگی یعنی تو،

زندگی یعنی ما ، و یکی گشتن با همه ی آنچه که هست،

مثل دریا با رود،مثل آتش با دود،

و خدا را دیدن ، واز او پرسیدن،

راز این عشق که می سوزاند، همه ی هستی ما را هر دم

زندگی یعنی ما ...


نوشته شده در دوشنبه 5 بهمن 1388 ساعت 01:16 ق.ظ توسط گیتا فام نظرات | |

آدم من میشوی؟

برای حوا بودن تورا کم دارم...

نترس!

خدا در آغوش من است

گناه من دوست داشتن توست

چه عذابی بالاتر از بودن در آغوش یکدیگر

در جهنم این زندگی..؟؟!!

 


نوشته شده در دوشنبه 5 بهمن 1388 ساعت 01:15 ق.ظ توسط گیتا فام نظرات | |

روز تولدت شد و نیستم اما كنار تو         

 

         كاشكی می شد كه جونمو هدیه بدم برای تو         

 

         درسته ما نمیتونیم این روز و پیش هم باشیم         

 

         بیا بهش تو رویامون رنگ حقیقت بپاشیم         

 

          میخوام برات تو رویاهام جشن تولد بگیرم        

 

         از لحظه لحظه های جشن تو خیالم عكس بگیرم        

 

          من باشم و تو باشی و فرشته های آسمون        

 

         چراغونی جشنمون، ستاره های كهكشون        

 

          به جای شمع میخوام برات غمهات و آتیش بزنم        

 

         هر چی غم و غصه داری یك شبه آتیش بزنم        

 

          تو غمهات و فوت بكنی منم ستاره بیارم        

 

         اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم        

 

          كهكشونو ستاره هاش دریا و موج و ماهیاش         

 

         بیابونا و بركه هاش بارون و قطره قطره هاش        

 

          با هفت تا آسمون پر از گلای یاس ومیخک         

 

         بال فرشته ها و عشق و اشتیاق و پولک         

 

         عاشقتو یه قلب بی قرار و کوچک        

 

         فقط می خوان بهت بگن :.

 


نوشته شده در چهارشنبه 30 دی 1388 ساعت 06:23 ب.ظ توسط گیتا فام نظرات | |


نوشته شده در یکشنبه 27 دی 1388 ساعت 05:18 ب.ظ توسط گیتا فام نظرات | |

جشن امروز با همه جشن ها فرق داره

اخه امروز تولده یه خواهره.تولد کسی که باهاش بزرگ شدم

تولد بهترین کسی که توی زندگیم داشتم و دارم

خواهری ازت ممنونم به خاطر تموم مهربونیات



نوشته شده در یکشنبه 27 دی 1388 ساعت 05:04 ب.ظ توسط گیتا فام نظرات | |

سلام به دوستهای بهتر از گلمhttp://i26.tinypic.com/1ylc8o.gif

خیلی وقته باهاتون یه دل سیر حرف نزدم.دلم برای نوشتن تنگ شده.

انگار امروز که خواستم بنویسم نوشتن باهام غریبی میکرد...

گفتم بابا منم همونیم که خط خطی هاش حرف دلش رو به تصویر میکشه...

باهام غریبی نکن که یه کاغذ سفید و یه قلم عشق منه...

این ماه اخیر چه چیزها که توش نداشت؛یک عالمه درس...

انگار ده سال بزرگتر شدم انگار خودم رو خدام رو بهتر شناختم...

امتحان بزرگی بود وای بزرگتر از تصورم...ولی خاتمه اون شد عشق و شادی...

خودم رو روی لبه تیغ میدیدم خودم و همه عزیزهام رو...همه ما تردید داشتیم که

باز هم زندگی رو زندگی خواهیم کرد یا مجبوریم تحملش کنیم...

الماس زندگی ما تو یه خطر بزرگ بود خیلی بزرگ...وای از اون لحظه ها...

هر یک ثانیه یک سال می گذشت...همش احساس میکردم الان کم میارم...

دلم میخواست چشام رو ببیندم و بخوابم.یه خواب ابدی...ولی نذاشت...

اونی که همیشه غمم رو شونه هاشه نذاشت...خودش بیشتر از من زجر میکشید

ولی باز بهترین تکیه گاه بود و اون کسی نمیتونست باشه جز "یزدان عزیزم"

باز هم تو یه برهه دیگه از زندگی نشون داد وفاش رو احدی نداره...

من که هرگز نمیتونم حتی زبونی ازت تشکر کنم ولی از خدام خواستم...

خودش میدونه...من چی بگم...

امروز اومدم بگم فقط بگو "خدا"...بگو خدا و رها شو...

یکبار بگو خدا و به خودش بسپار...بعد بشین و خداییش رو تماشا کن...

به خدات توکل کن؛ اعتماد کن ؛باورش کن؛یکبار برای همیشه باورش کن...

وقتی میگی خدایا توکل به تو و باز دلت بلرزه خودت رو گول زدی...

داری با زبون بی زبونی میگی خدایا باورت ندارم اعتماد ندارم بهت...

پس بگو به کی میخوای اعتماد کنی؟

به خدا کوچیکه...بزرگترین مشکلات در برابرش ذره ای بیش نیست...

یکبار برای همیشه بخدات اعتماد کن...وای چه حلاوتی داره طعم این اعتماد...

هیچ مشکلی تو عالم نیست که بهش بسپاری و جواب نگیری...

بهش اعتماد کن اون میدونه چی سعادتت رو تضمین میکنه...

امروز دلم پر حرفه براتون ولی مجال اندک است و هرگز نمیخوام حوصله دلتون رو

سر ببرم...

فقط این رو بگم زندگی رو زندگی کنید برای همه داشته هاتون شاکر باشید...

یک نگاه به اطراف بهتون میگه چقدر نعمت دارید که اگر روزی از شما گرفته بشه...

وای من لمسش کردم...بخدا دنیا خیلی کوچیکه...نمی ارزه حقیقتا نمی ارزه...

کینه و عداوت بی معناست...وجود نداشته ما بوجودش آوردیم...

پس بیاید همه با هم چشمهامون رو باز کنیم این همه نعمت رو شکر بگیم...

نعمت پدر؛ مادر؛ خواهر ؛ برادر؛ همسر و....همه و همه...

شما دوستان گلم هم برای من نعمت هستید...

از همتون میخوام من رو ببخشید که کامنت های قشنگتون رو دیر جواب دادم

ممنونم تحمل کردید همه تاخیرهام رو...

یک دنیا همتون رو دوست دارم.امیدوارم با توکل به خدا به همه خواسته هایی که

خیرتون درش هست برسید و طعم بر آورده شدن آرزو رو بچشید...

چه حلاوتی داره الهـــــــــــــــــــــــــــــــــی هزار بار شــــــــــــــــــــکر
نوشته شده در جمعه 25 دی 1388 ساعت 01:14 ق.ظ توسط گیتا فام نظرات | |

ـ راز شادی در این است که وقتی کاری برای تو می کنند آن را

لطفی از جانب ایشان بدانی ودر صدد جبران بر ایی

۲ـ راز شادی در لبخندی است که بتوانند غمگینی راتسلی دهد

۳ـ راز شادی در قلبی است که به روی هر بیگانه ای گشوده

باشد

۴ـ راز شادی در این است که دیگران را همان گونه که هستند

بپذیری نه این که بخواهی آنها را در قالب دلخواه خودت فرو کنی

۵ـ راز شادی در این است که شادی دیگران را شادی خود بدانی

۶ـ راز شادی در درک آن است که دوستی ارزشمندتر از مسائل

پیش پا افتاده وارزشمند تر از سد راه شدن است

۷ـ راز شادی در این است که هر  اتفاقی را با خونسردی و

آرامش خاطر بپذیری

۸ـ راز شادی در این است که معنای عشق را در بخشیدن آن

بیابی نه در گرفتت آن از دیگران

۹ـ راز شادی در قلبی پاک وخالی از کینه وخود پرستی است

۱۰ـ راز شادی در این است که متوقع نباشی دیگران شادت کنند

بلکه خود در همه حالی شاد باشی

۱۱ـ راز شادی در داشتن ذهنی آرام در طوفان های زندگی است

۱۲ـ راز شادی در زیستن ((در )) لحظه حاضر است نه در زیستن

((برای )) این لحظه

۱۳ـ راز شادی در رها کردن تعلقات شخصی است این را بدان که

در واقع هیچ چیز وهیچ کس به ما تعلق ندارد بلکه صاحب اصلی

 همه چیز وهمه کس خداست

۱۴ـ راز شادی در این است که حرمت همه چیز وهمه کس را

 نگه داری


نوشته شده در جمعه 25 دی 1388 ساعت 12:50 ق.ظ توسط گیتا فام نظرات | |

 ترجیح می دهم با کفش هایم راه بروم و به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد بشینم و به کفش هایم فکر کنم

(دکتر شریعتی)


نوشته شده در یکشنبه 13 دی 1388 ساعت 08:20 ب.ظ توسط گیتا فام نظرات | |


نوشته شده در پنجشنبه 10 دی 1388 ساعت 11:32 ب.ظ توسط گیتا فام نظرات | |


نوشته شده در پنجشنبه 10 دی 1388 ساعت 10:53 ب.ظ توسط گیتا فام نظرات | |


نوشته شده در چهارشنبه 9 دی 1388 ساعت 08:55 ب.ظ توسط گیتا فام نظرات | |

تله موش

موش ازشكاف دیوار سرك كشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست. مرد مزرعه‌دار تازه از شهر رسیده بود و بسته‌ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز كردن بسته بود.

موش لب‌هایش را لیسید و با خود گفت : «كاش یك غذای حسابی باشد».

اما همین كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد؛ چون صاحب مزرعه یك تله موش خریده بود.

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه‌ی حیوانات بدهد. او به هركسی كه می‌رسید می‌گفت : «توی مزرعه یك تله موش آورده‌اند ، صاحب مزرعه یك تله موش خریده است...».

مرغ با شنیدن این خبر بال‌هایش را تكان داد و گفت : «آقای موش ، برایت متأسفم. از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی. به هر حال من كاری به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من ندارد».

میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سرداد و گفت : «آقای موش من فقط می‌توانم دعایت كنم كه توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می‌دانی كه تله موش به من ربطی ندارد... مطمئن باش كه دعای من پشت و پناه تو خواهد بود».

موش كه از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تكان داد و گفت : «من كه تا حالا ندیده‌ام یك گاوی توی تله موش بیفتد!» او این را گفت و زیر لب خنده‌ای كرد ودوباره مشغول چریدن شد...

سرانجام ، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فكر بود كه اگر روزی در تله موش بیفتد ، چه می‌شود؟

در نیمه‌های همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببیند.

او در تاریكی متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا می‌كرده ، موش نبود ، بلكه یك مار خطرناك بود كه دمش در تله گیر كرده بود. همین كه زن به تله موش نزدیك شد ، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت. وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وی بهتر شد. اما روزی كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسایه كه به عیادت بیمار آمده بود ، گفت :«برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست...»

مرد مزرعه‌دار كه زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید.

اما هرچه صبر كردند ، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آنها رفت و آمد می‌كردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد ، میش را هم قربانی كند تا با گوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.

روزها می‌گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می‌شد. تا این كه یك روز صبح ، در حالی كه از درد به خود می‌پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاكسپاری او شركت كردند. بنابراین ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیك تدارك ببیند.

حالا ، موش به تنهایی در مزرعه می‌گردید و به حیوانان زبان بسته‌ای فكر می‌كرد كه كاری به كار تله موش نداشتند!

 


نوشته شده در چهارشنبه 9 دی 1388 ساعت 08:37 ب.ظ توسط گیتا فام نظرات | |

 تا وقتی قلب عریان كسی را ندیدی بدن عریانت را نشانش نده!
هیچ گاه چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان مکن
قلبت را خالی نگه دار اگر هم  روزی خواستی كسی را در قلبت جای دهی سعی كن كه فقط یك نفر باشد
به او بگو كه تو را بیش تر از خودم وكمتر از خدا دوست دارم زیرا كه به خدا اعتقاد دارم وبه تو نیاز دارم.


نوشته شده در چهارشنبه 9 دی 1388 ساعت 08:19 ب.ظ توسط گیتا فام نظرات | |

یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:

 «دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.»
در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.
این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند: «این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»

کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.

آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:

«تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید.

زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدین‌تان، شریک زندگى‌تان یا محل کارتان تغییر مى‌کند، دستخوش تغییر نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌کند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مى‌باشید.

مهم‌ترین رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.

خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن‌ها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت‌هاى زندگى خودتان را بسازید.

دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.»


نوشته شده در چهارشنبه 9 دی 1388 ساعت 08:07 ب.ظ توسط گیتا فام نظرات | |

جینی دختر کوچولوی زیبا و باهوش پنج ساله ای بود ...

یک روز که همراه مادرش برای خرید به مغازه رفته بود، چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش 5/2 دلار بود،چقدر دلش اون گردنبند رو می خواست.پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن بند رو براش بخره.


مادرش گفت : خب! این گردنبند قشنگیه، اما قیمتش زیاده،اما میگم که چکار میشه کرد!

من این گردنبند رو برات می خرم اما شرط داره : ' وقتی رسیدیم خونه، لیست یک سری از کارها که می تونی انجامشون بدی رو بهت می دم و با انجام اون کارها می تونی پول گردن بندت رو بپردازی و البته مادر بزرگت هم برای تولدت بهت چند دلار هدیه می ده و این می تونه کمکت کنه.'


جنی قبول کرد.. او هر روز با جدیت کارهایی که بهش محول شده بود رو انجام می داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم برای تولدش بهش پول هدیه می ده.بزودی جینی همه کارها رو انجام داد و تونست بهای گردن بندش رو بپردازه.


وای که چقدر اون گردن بند رو دوست داشت.همه جا اونو به گردنش می انداخت ؛ کودکستان، رختخواب، وقتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جایی که اون رو از گردنش باز می‌کرد تو حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکنه رنگش خراب بشه!


پدر جینی خیلی دوستش داشت. هر شب که جینی به رختخواب می رفت، پدرش کنار تختش روی صندلی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه جینی رو براش می خوند. یک شب بعد از اینکه داستان تموم شد، پدرجینی گفت :
- جینی ! تو منو دوست داری؟
- اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم.
- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده!!!
- نه پدر، اون رو نه! اما می تونم رزی عروسک مورد علاقمو که سال پیش برای تولدم بهم هدیه دادی بهت بدم، اون عروسک قشنگیه ، می تونی تو مهمونی های چای دعوتش کنی، قبوله؟
- نه عزیزم، اشکالی نداره...
پدر گونه هاش رو بوسید و نوازش کرد و گفت : 'شب بخیر کوچولوی من.'

هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خوندن داستان ،از جینی پرسید:
- جینی! تو منو دوست داری؟
اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم.
- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده!
- نه پدر، گردن بندم رو نه، اما می تونم اسب کوچولو و صورتیم رو بهت بدم، اون موهاش خیلی نرمه و می تونی تو باغ باهاش گردش کنی، قبوله؟
- نه عزیزم، باشه ، اشکالی نداره!
و دوباره گونه هاش رو بوسید و گفت : 'خدا حفظت کنه دختر کوچولوی من، خوابهای خوب ببینی.'


چند روز بعد ، وقتی پدر جینی اومد تا براش داستان بخونه، دید که جینی روی تخت نشسته و لباش داره می لرزه.
جینی گفت : ' پدر ، بیا اینجا.' ، دستش رو به سمت پدرش برد، وقتی مشتش رو باز کرد گردن بندش اونجا بود و اون رو تو دست پدرش قل داد.
پدر با یک دستش اون گردن بند بدلی رو گرفته بود و با دست دیگه اش، از جیبش یه جعبه  مخمل آبی بسیار زیبا رو درآورد. داخل جعبه، یک گردن بند زیبا و اصل مروارید بود!!! پدرش در تمام این مدت اونو نگه داشته بود.
او منتظر بود تا هر وقت جینی از اون گردن بند بدلی صرف نظر کرد ، اونوقت این گردن بند اصل و زیبا رو بهش هدیه بده ... 
 
خب! این مسأله دقیقا ً همون کاریه که خدا در مورد ما انجام میده!

او منتظر می مونه تا ما از چیزهای بی ارزش که تو زندگی بهشون چسبیدیم دست برداریم، تا اونوقت گنج واقعی اش رو به ما بده.

این داستان باعث شد تا درباره چیزهایی که بهشون چسبیده بودم بیشتر فکر کنم ...

باعث شد ، یاد چیزهایی بیفتم که به ظاهر از دست داده بودم اما خدای بزرگ، به جای اونها ، هزار چیز بهتر رو بهم داد...


نوشته شده در چهارشنبه 9 دی 1388 ساعت 08:01 ب.ظ توسط گیتا فام نظرات | |

پرنده را دیدم که در زیر زمین میهمان تاریکی بود و آسمان را که آغوش برایش گشوده بود، ماهی کنار ساحل در شنزارها شنا می کرد و دریا بی قرار او موج افشان خود را به ساحل می کوبید، آفتابگردان را دیدم که آویزان فانوسی شده بود و آفتاب همچنان چشمان درخشنده اش را به او دوخته و در انتظار نگاه دوباره اش، می درخشید و به او روشنایی می بخشید.

این بود حکایت من با او...


نوشته شده در شنبه 28 آذر 1388 ساعت 01:19 ب.ظ توسط گیتا فام نظرات | |

دیگر به خلوت لحظه‌هایم عاشقانه قدم نمی‌گذاری، دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی‌بینمت.
سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام .

من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبوررانه گذرنده ای؟! من نگاه ملتمسم را در این واژه ها  پر کرده ام که شاید ....
دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است. و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زنند . و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم.

نگاهت را جادویی می کنم که شاید با دیدن تصویر چشمهایت جادو شوی .
تا به حال نوشته بودم ؟

به گمانم نه !

پس اینبار برایت می نویسم که :
دست نوشته هایت سر خوشی را به قلبم هدیه می کنند.
می‌خواهمت هنوز ؟؟؟
گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند
اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند.
می‌خوانمت هنوز ، حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند.
هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه اندیشه‌هایم بشوید.
و اینها برای یک عمر سرخوش بودن و شیدایی کردند کافی است.
به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که :

دلتنگت شده ام به همین سادگی.


نوشته شده در شنبه 28 آذر 1388 ساعت 01:16 ب.ظ توسط گیتا فام نظرات | |

 

تو نیستی

و من خوب می‌دانم،

این دل گرفته هر چقدر هم ببارد

نه خزان تنهایی ام

می شود بهار

نه کویر سینه‌ام

لاله زار

و  نه یأس واژه های ذهنم 

یاس سپید!

 

 

اما

بغض می شوم

تا ببارم

 

شاید به کنج آسمان دلم

پیدا شوی

رنگین کمانم!

 


نوشته شده در شنبه 28 آذر 1388 ساعت 01:11 ب.ظ توسط گیتا فام نظرات | |

اموخته ام...

که نگویم ای کاش ان کار را طوری دیگر انجام می دادم. بلکه بگویم بار دیگر ان را طوری دیگر انجام خواهم داد.

 

که باید بر زمان مسلط شوم نه بر زیر فرمان ان.

 

هر سفر دورو درازی تنها با برداشتن یک گام انجام میشود.

 

خطاهای دیگران را مانند خطاهای خود تحمل کنم.

 

که مرد بزرگ به خود سخت می گیرد و مرد کوچک به دیگران.

 

بیش از انکه مرا بفهمند دیگران را درک کنم.

 

بیش از انکه دوست بدارند دوست بدارم.

 

همیشه فردی خوشبین باقی بمانم چرا که زندگی و موهبت های ان را دوست می دارم.

 

اگر از هر چیز بهترینش را ندارم ولی از هر چیز بهترین استفاده را کنم.

 

لبخند ارزان ترین چیزی است که می توان با ان نگاه را وسعت بخشید.

 

ان چرا امروز دارم شاید ارزوی فردا هایم باشد.

 

که زندگی مثل نقاشی است با این تفاوت که در ان از پاک کن خبری نیست.

 

که هیچ چیز از امروز با ارزش تر نیست.

 

زیاده گویی شاید مقدمه ناشنوایی باشد.

 

 

حال تو چه اموختی ؟؟؟؟؟


نوشته شده در پنجشنبه 26 آذر 1388 ساعت 03:42 ب.ظ توسط گیتا فام نظرات | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ