تبلیغات
دختر آرامش - حکایت من و تو و اون
دختر آرامش

پرنده را دیدم که در زیر زمین میهمان تاریکی بود و آسمان را که آغوش برایش گشوده بود، ماهی کنار ساحل در شنزارها شنا می کرد و دریا بی قرار او موج افشان خود را به ساحل می کوبید، آفتابگردان را دیدم که آویزان فانوسی شده بود و آفتاب همچنان چشمان درخشنده اش را به او دوخته و در انتظار نگاه دوباره اش، می درخشید و به او روشنایی می بخشید.

این بود حکایت من با او...


نوشته شده در شنبه 28 آذر 1388 ساعت 02:19 ب.ظ توسط گیتا فام نظرات | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ