تبلیغات
دختر آرامش - من
دختر آرامش

   كاروان سرای قدیمی   

قلبم کاروانسرای قدیمی است
من نبودم كه این كاروانسرا بود.
پی اش را من نكندم، بنایش را من بالا نبردم، دیوارش را من نچیدم.
من كه آمدم او ساخته شده بود و پرداخته؛
دیدم كه هزار حجره دارد و از هر حجره چراغی آویزان كه روشن بود و می‌سوخت،  
از روغنی كه نامش عشق بود.
 قلبم كاروانسرایی قدیمی است؛
 من اما صاحبش نیستم. صاحب این كاروانسرا هم اوست. كلیدش را به من نمی‌دهد،
درها را خودش می‌بندد، خودش باز می‌كند. اختیاردارش اوست، اجازه ی همه چیز نیز با اوست.  
قلبم كاروانسرایی قدیمی است. همه می‌آیند و می‌روند و هیچ كس نمی‌ماند،
هیچ كس نمی‌تواند بماند، كه مسافرخانه جای ماندن نیست؛
می‌روند و جز خاك رفتنشان چیزی برای من نمی‌ماند.
كاش قلبم خانه بود. خانه ای كوچك و كسی می‌آمد و مقیم می‌شد.
می‌آمد و می‌ماند و زندگی می‌كرد. سال های سال شاید.
هر بار كه مسافری می‌آید، كاروانسرا را چراغان می‌كنم و روغن دان چراغها را پر از عشق.
هر بار دل می‌بندم و هر بار فراموش می‌كنم كه مسافر برای رفتن آمده است.
نمی‌گذارد، نمی‌گذارد درنگ هیچ مسافری طولانی شود.
بیرونش می‌برد، بیرونش می‌كند و من هر بار بر در كاروانسرای قلبم فقط می‌گریم.
غیور است و چشم دیدن هیچ مهمانی را ندارد. همه جا را برای خودش می‌خواهد.
همه ی حجره ها را خالی خالی فقط برای خودش...
و روزی كه دیگر هیچ كس در كاروانسرا نباشد او داخل می‌شود، با صلابت و سنگین و...
آن روز دیوارها فرو خواهد ریخت و چراغها آتش خواهد گرفت.
و آن روز، آن روز كه او تنها مهمان مقیم من باشد، كاروانسرا ویران خواهد شد.
آن روز دیگر نه قلبی خواهد ماند و نه كاروانسرایی...
نوشته شده در سه شنبه 6 بهمن 1388 ساعت 11:12 ب.ظ توسط گیتا فام نظرات | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ